حمید یزدان پرست
دوشنبه، ۳ فروردین ۱۴۰۵
مجری از قول یکی از مردان مردی که پشت موشکاندازها مینشینند (به قول اینها لانچر) میگوید: «من حاضرم ثواب این ساعتها را با یک ساعت شما اهل میدان عوض کنم.» زهی ایثار آن مرد نازنین! تو در آن وضعیت پرزحمت و خطرناک، داری با جانت بازی میکنی و از ما تعریف میکنی که حالا ممکن است گاهی از بالای سرمان پهباد و هواپیمای دشمن رد شود. زمان جنگ تحمیلی که هواپیمای بعثیها میآمد و ما خانوادگی عین خیالمان نبود، تنها از پدر میخواستیم لب پنجره ننشیند؛ میگفت: مینشینم و دیدی قضاقورتکی ما هم شهید شدیم! حکایت ماست. البته وجه دیگر حرف آن عزیز لانچری این است که تماشای حضور حماسی مردم چقدر در روحیهشان اثر گذاشته است. خدا را شکر. امیدوارم این حماسه با همین وحدت و انسجام دوام بیاورد و شرمنده آن جانبرکفان نشویم.
مجری شعاری میدهد که تکرارش آسان نیست: «بازم ترامپ شیاد/ به غلطکردم افتاد!» به قول آن قاضی: لعنۀ الله عَلی القافیه! این هم شد شعار؟ عوضش میکند: «ترامپ پارهپاره/ شکرخورده دوباره» و توضیح میدهد که: «رویم نمیشود بگویم»، یعنی اصل مطلب را بگویم. چقدر هم خوب نگفتی! به قول ایرجمیرزا: «از آن چیز عادی/ همی خورده، ولی قدری زیادی!» باز شعار دیگری میدهد که مردم نیز همراهی میکنند:
ـ ما پای کار میهنیم.
مردم جواب میدهند: ترامپُ آتیش میزنیم!
ـ پیر و جوان، مرد و زنیم.
ـ : ترامپُ آتیش میزنیم!
ـ با اسرائیل ما دشمنیم /.../ گور ترامپُ میکَنیم/.../ موشک خیبرشکنیم /...
ادامه میدهد و پاکبانها مشغول تمیزکردن محیط هستند. راه میروند و اگر زبالهای افتاده باشد، تمیز میکنند. منِ نادان را بگو که تا همین چند روز پیش فکر میکردم آنها پارکبان هستند، نه که لباس برخیشان سبز است. تازه چند شب است که فهمیده ام منظور همان رفتگر است و بعد یادم آمد که یکی از مناصب طریقت مولویه، «سوپورچی» است که مأمور نظافت تکیه و خانقاه هستند و البته افتخاری است.
اسپانیایی زبان ها
مرد سخنوری روی سکو میآید که به اسپانیایی حرف میزند و در این وقت پرچم آرژانتین روی پرده نمایش میآید. میگوید: اسپانیاییزبانها پیامهای زیادی دادهاند؛ کسانی که مسلمان و حتی مسیحی نیستند و میگویند: «شما مردم ایران امید بشریت هستید.» یک معجزه رخ داده است. ایران تنها نیست، کنار بگذاریم برخی دولتها را. مردم دنیا با ما هستند. فقط برای من در همین یکی دو هفته هزاران پیام آمده. امشب دو میهمان از آرژانتین داریم: خواهری و برادرش که کمی فارسی میداند.» آنگاه برادر آمد و شروع به صحبت کرد و من سعی میکنم عین سخنان او را با وجود برخی اشکالات بنویسم:
ـ خدا قوّت! خوشحالم ساکن هستم اینجا با امثال شما. پیامی دارم از مردم آرژانتین و کشورهای آمریکای جنوبی. قول گرفتند از ما این پیام را برسانید به ایران: به مردم ایران خداقوت بگویید. ما داریم از مدرسة این امّت یاد میگیریم چگونه مقاومت کنیم. اگر حکومتهای ما از ایران پشتیبانی نمیکنند، ما که اغلبیت هستیم، پشتیبانی میکنیم از ایرانیها. در آمریکای جنوبی، بهخصوص آرژانتین هر چه تلاش میکنند [بقبولانند که] مردم ایران مخالف جمهوری اسلامی هستند، نتوانستند...
مترجم ایرانی که به نظرم خیلی زیبا اسپانیایی حرف میزند، از خواهر این مرد میپرسد: «نظر شما درباره مردم ایران در این دوره جنگ چیست؟» او چند کلمه به فارسی میگوید: «بهبه ایرانی! آفرین! ماشاءالله!» مردم به وجد میآیند و او بقیه را به اسپانیایی میگوید که مرد ایرانی ترجمه میکند:
ـ... Es un verdadero honor contar ustedes : حقیقتاً باعث افتخار است که در کنار شما هستیم. مو بر تنمان سیخ میشود وقتی حضور شما را میبینیم. جمعیتی که ساعتها تا دیروقت در خیابان میمانند با اینکه در جنگ هستید. وقتی مردمی در این موقعیت باشند، در زیرزمین مخفی میشوند، مثل موشهای اسرائیلی! ۸۱هزار حمله به مناطق مسکونی شده است. ای مردم بسیار دوستداشتنی، شما به ما یاد میدهید که [چگونه] ایمان بیشتری داشته باشیم. مردمِ با دین و ایمان میدانند چه هدفی دارند و چرا متولد شدهاند. شما امید میدهید به ناامیدان. به ما قوّت و امید یاد میدهید و من برای توصیف [شما] مردم، کلمه کم میآورم.
مردم که شوری به سرشان افتاده، بانگ برمیآورند: «حیدر، حیدر!» مترجم میگوید: «من حیدر را چگونه ترجمه کنم؟!» راست میگوید؛ برخی کلمات فقط معنای ظاهری ندارند، یک دنیا رمز و راز و اشاره و پیشنیه را با خود حمل میکنند و بهراحتی قابل ترجمه نیستند. وقتی حضرت علی(ع) به جنگ عمرو بن عبدود میرود، در معرفی خود میگوید: «أنا الذی سَمّتنی اُمّی حَیدَره...: من آنم که مادرم مرا شیر نامید...» وقتی مولوی میگوید: شیر خدا و رستم دستانم آرزوست، اشارهای هم به این ماجرا و لقب «اسدالله» (شیر خدا) دارد و این برای همه ما مفهوم است؛ اما آیا در ترجمه امکان دارد که چنین پیشینهای هم منتقل شود؟
باز برادر بلندگو را در دست میگیرد: «صاحب این جنگ، صاحب زمان است. لبیک یا مهدی!» مردم با حرارت فریاد میزنند: «لبیک یا مهدی!» و خواهر میگوید: «این جنگ باعث شد چشم مردم دنیا باز شود. مردمی که از هیچ چیز نمیترسند.» در این وقت زنی که حجاب ندارد، داد میزند: «اللهاکبر!» و مردم هم بلند میگویند: «هیهات منّا الذله، هیهات منّا الذله...» خواهر میگوید: «به خاطر این حضور شماست که ایمان و امید به مردم دنیا میرسد. خدا قوّت به شما بدهد. انشاءالله پیروزی با شماست.» زن بیحجاب دوباره فریاد میزند: «اللهاکبر!» و همه مردم با او تکرار میکنند.
مترجم میگوید: «پیام مردم اسپانیاییزبان به شما رسید. شما هم چند شعار به زبان اسپانیایی بدهید. من هر چه میگویم، شما بگویید: گراسیاس (Gracias)، یعنی: تشکر. در جاهای دیگر نیز این کار را کردیم و خیلی اثر داشت.»
چه از این بهتر! از سالها پیش خیلی دوست داشتم اسپانیایی بلد بودم، آنهم تنها به خاطر موسیقی گفتارش. در کتاب «روح ملتها» که اوایل انقلاب خوانده بودم، نویسنده به اسپانیاییها که میرسد، به همین وجه زبانی اشاره میکند و میگوید آنها مثلاً به خاطر موضوعی تظاهرات میکنند و یکی میآید که سخنرانی کند. چند جمله که درباره آن موضوع حرف زد، رفتهرفته آهنگ کلام او را از موضوع اصلی دور میکند و محور سخن چیز دیگری میشود. فکر میکنم ایتالیایی نیز تا حدی همین باشد؛ اسم روزنامهاش را ببینید: «کوریهرا دلّا سرا» (Corriere della Sera). مترجم نام کشورها را میبرد و همه یا بیشتر حاضران در میدان فریاد میزنند: گراسیاس! او میگوید:
ـ اسپانیا (España: اسپانیا)!
مردم بلند میگویند: گراسیاس!
ـ آرخنتینا (آرژانتین) مردم: گراسیاس!
ـ وِنسِوئلا ! مردم: گراسیاس! (این همان ونزوئلای خودمان است، به معنی «ونیز کوچک»، ونیزَک).
باز همینجور نام میبرد، با تلفظی که گاه تشخیصش برای من دشوار میشود: اِکوآدُر (اکوادور)، بولیویا (بولیوی)، کلمبیا، پاراگوای (پاراگوئه)، پوئرتو ریکو (پروتوریکو)، کوبا، پاناما، هیسپانوس د ِ اِستادوس اونیدوس (مردم اسپانیاییزبان ایالات متحده ). هر کدام را که نام میبرد، مردم با حدّت و شدت جواب میدهند و فکر میکنم که خوب حالشان عوض میشود. بعد میگوید: «حالا هر کلمهای را که گفتم، شما بگویید: اَباخُ (Abajo) سرنگون باد» (و به عبارتی مرگش باد)! بعد فریاد میزند: «اِستادوس یونیدوس دِ اِمِریکا (Estados Unidos de América: ایالات متحده آمریکا)»، مردم فریاد میزنند: «اَباخُ!»
ـ ایزرَئل (اسرائیل)، مردم: اَباخُ!
ـ حالا هر چه میگویم، بگویید: «ویوا » (Viva)، یعنی زندهباد: ویوا ایران (Viva Irán)، یعنی زنده باد ایران!
مردم هم داد میزنند: ویوا ایران!
ـ ویوا پَلستینا (Viva Palestina: زنده باد فلسطین). مردم:ویوا !
ـ ویوا ایران،ویوا پلستینا!
مردم نیز که دیگر یک پا اسپانیاییدان شدهاند و به وجد آمدهاند، جواب میدهند: ویوا ایران، ویوا پلستینا!
در این هنگام تصویر پرچم آرژانتین روی پرده نمایش میآید: مستطیلی با دو بخش آبی در بالا و پایین و یک بخش سفید در وسط با خورشیدی در میان. زن هیکلمندی که آرایش تندی کرده و با چه هنری بخشی از موهایش را مثل شاخ آفریقا از زیر روسری، تیز کرده و بیرون داده و پیشانیبند هم دارد، با قدرت تمام، پرچم بزرگ و بلند ایران را مدام در وسط محوطه میچرخاند. برای اینکه پرچمش به کسی نگیرد، باید دورش را خالی کرد. یکی به او میگوید: «حق شماست که آن بالا بروید»، یعنی روی سکو. گل از گلش میشکفد و میگوید: «دورت بگردم، ما این پایین خدمت میکنیم» و باز هم میچرخد و میچرخاند. نباید تعریفی را که شنیده، هدر بدهد. گروه اسپانیایی میروند و مجری شوخطبعانه میگوید: «اگر زبان را اینقدر تمرین کرده بودیم، وضعیت زبانمان این نبود!» بعد شعار میدهد: ایرانِ حسین تا ابد پیروز است! ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟